در خیابانهای تهران، اصفهان یا مشهد اگر با جوانی همکلام شوی، پاسخ مشترک بسیاری از آنها یک کلمه است: «هیچ». هیچ افقی، هیچ امیدی و هیچ اعتمادی به آینده. آنچه ایران را امروز میفرساید، فقط تورم یا تحریم نیست؛ بلکه موج ناامیدی ساختاری است که مانند سرطان در رگهای جامعه جریان دارد. اقتصاد؛ موتور محرک […]
در خیابانهای تهران، اصفهان یا مشهد اگر با جوانی همکلام شوی، پاسخ مشترک بسیاری از آنها یک کلمه است: «هیچ». هیچ افقی، هیچ امیدی و هیچ اعتمادی به آینده. آنچه ایران را امروز میفرساید، فقط تورم یا تحریم نیست؛ بلکه موج ناامیدی ساختاری است که مانند سرطان در رگهای جامعه جریان دارد.
اقتصاد؛ موتور محرک سقوط امید
طبق آخرین دادههای رسمی، بیش از ۸۰ درصد خانوارها زیر خط فقر نسبی قرار دارند. تورم مواد خوراکی در یک سال گذشته بیش از ۷۰ درصد بوده است. کارگر روزمزد اگر تمام حقوقش را پسانداز کند، باید ۳۵ سال کار کند تا شاید خانهای ۶۰ متری بخرد. این اعداد خشک نیستند؛ بلکه ترجمهای از ناامیدیاند.
دانشجویی که سالها درس خوانده، امروز یا راننده تاکسی اینترنتی است یا در صف سفارتخانهها. نتیجه روشن است: وقتی تحصیل، شغل و آینده اقتصادی قفل میشوند، جامعه نه فقط دچار بحران معیشت، بلکه دچار بحران روانی میشود.
سیاست؛ سکوتی که ناامیدی میسازد
انسداد سیاسی به همان اندازه مرگبار است که تورم. انتخابات از نگاه مردم بیاثر شده، نهادهای مدنی به حاشیه رانده شدهاند و اعتراض مسالمتآمیز به جرم تبدیل شده است. این یعنی «حس بیصدا بودن»؛ حسی که روانشناسان اجتماعی آن را یکی از ریشههای افسردگی جمعی میدانند.
امروز بخش بزرگی از جامعه باور دارد که هیچ تغییر مثبتی از درون ساختار برنمیخیزد. این باور، سوخت اصلی مهاجرتهای گسترده و بیاعتمادی عمومی است.
فساد و بیعدالتی؛ مرگ انگیزه
وقتی شهروند میبیند مدیران با حقوق نجومی، رانتهای میلیاردی و امتیازات ویژه زندگی میکنند، در حالی که او برای خرید یک کیلو گوشت ناتوان است، امید جای خود را به خشم و بیتفاوتی میدهد.
گسترش فساد ساختاری این ذهنیت را تقویت کرده که «موفقیت با تلاش به دست نمیآید؛ بلکه با رابطه و رانت خریدنی است». این همان نقطهای است که جامعه به سراشیبی فروپاشی اخلاقی و اجتماعی میرسد.
مهاجرت؛ رأی نهایی به بیامیدی
بر اساس آمار غیررسمی، سالانه بیش از یک میلیون ایرانی برای مهاجرت اقدام میکنند؛ از پزشک و مهندس تا ورزشکار و هنرمند. این نه فقط فرار مغزها، بلکه فرار امید است. خانوادههایی که سرمایه زندگی خود را برای خروج فرزندان خرج میکنند، در حقیقت به یک چیز اعتراف میکنند: «اینجا آیندهای وجود ندارد».
نشانههای عینی ناامیدی
افزایش افسردگی و خودکشی در استانهای محروم.
بیمیلی جوانان به ازدواج و فرزندآوری؛ نرخ باروری به کمتر از ۱/۷ رسیده است.
رشد سرقتهای خرد؛ نشانه آشکار گسترش فقر و بیچشماندازی.
بیاعتمادی عمومی به رسانهها و نهادها؛ جایی که شایعه بیشتر از خبر رسمی باور میشود.
پیامدها؛ فرسایش سرمایه ملی
سرمایه اجتماعی در حال فروپاشی است؛ مردم به دولت، به رسانه و حتی به یکدیگر اعتماد ندارند.
سرمایه انسانی با موج مهاجرت در حال خروج است.
سرمایه اقتصادی به جای تولید، یا در دلالی و سفتهبازی میچرخد یا به خارج فرار میکند.
ترکیب این سه بحران یعنی جامعهای بدون امید، بدون آینده و بدون انرژی برای بازسازی.
امروز ایران بیش از هر چیز به «بازسازی امید» نیاز دارد؛ اما آیا ارادهای جدی برای این بازسازی وجود دارد؟
آیا ساختاری که خود عامل تولید ناامیدی است، توانایی درمان زخمی را دارد که بر پیکره ملت زده؟
این پرسشی است که اگر بیپاسخ بماند، موج ناامیدی میتواند ایران را نه فقط به بحران اقتصادی یا سیاسی، بلکه به بحران موجودیتی بکشاند.






















Thursday, 29 January , 2026