دوران جوانی برای هر انسانی فرصتی استثنایی است؛ زمانی برای تجربه، یادگیری، عشق، تلاش و ساختن آیندهای روشن. در بسیاری از جوامع، این دوره بهعنوان «بهترین سالهای زندگی» شناخته میشود. اما در ایرانِ امروز، این تصویر بیشتر شبیه یک آرزو یا خاطرهای دور از دسترس است. جوانان ایرانی در دهه اخیر، بهویژه از سال ۱۴۰۰ به بعد، نهتنها از فرصتهای واقعی زندگی محروم بودهاند، بلکه ناچارند روزهای طلایی خود را با استرسهای پیدرپی و مشکلات طاقتفرسا سپری کنند.
گرانیهایی که امان نمیدهد
یکی از بزرگترین دغدغههای جوانان ایرانی در سالهای اخیر، هزینههای سرسامآور زندگی بوده است. قیمت مسکن و اجارهخانه به سطحی رسیده که حتی تصور خانهدار شدن برای بسیاری از جوانان به یک شوخی تلخ تبدیل شده است. کافی است سری به بازار بزنید تا ببینید چگونه یک آپارتمان نقلی در شهرهای بزرگ به رؤیایی دستنیافتنی بدل شده است.
از سوی دیگر، افزایش بیسابقه قیمت طلا و دلار نیز هرگونه امید برای پسانداز یا سرمایهگذاری را از بین برده است. جوانی که باید با انگیزه و انرژی به فکر پیشرفت باشد، امروز بیشتر وقتش را صرف محاسبه قیمتها و نگرانی بابت فردا میکند. این وضعیت نهتنها امنیت اقتصادی، بلکه آرامش روانی نسل جوان را هم بر باد داده است.
بیکاری؛ کابوس مشترک یک نسل
مسئله بیکاری یکی از ریشهدارترین بحرانهایی است که جوانان ایرانی با آن دستوپنجه نرم میکنند. هر ساله هزاران دانشجو از دانشگاهها فارغالتحصیل میشوند، اما فرصت شغلی کافی برای آنها وجود ندارد. بسیاری از جوانان ناچارند سالها بعد از پایان تحصیل همچنان در جستوجوی کار بمانند. حتی آنهایی که شغلی پیدا میکنند، اغلب با قراردادهای موقت، امنیت شغلی پایین و حقوقهایی روبهرو هستند که کفاف زندگیشان را نمیدهد.
دستمزدهای پایین بهویژه برای جوانان مجرد به این معناست که آنها حتی از تأمین نیازهای اولیه خود عاجزند. این مسئله باعث شده که بسیاری از جوانان احساس کنند در یک چرخه معیوب گرفتار شدهاند: چرخهای که در آن کار میکنند تا زنده بمانند، نه اینکه زندگی کنند.
جوانی که با استرس گره خورد
در چنین شرایطی، طبیعی است که استرس به بخش جداییناپذیر زندگی جوانان ایرانی تبدیل شود. نگرانی بابت آینده شغلی، اضطراب ناشی از تورم و بیثباتی اقتصادی، و حتی ترس دائمی از جنگ و تنشهای منطقهای، همه دستبهدست هم دادهاند تا جوانان آرامش واقعی را تجربه نکنند.
به جای آنکه این سالها صرف شکوفایی استعدادها و ساختن آینده شود، بیشتر به میدان نبردی برای بقا تبدیل شده است. بسیاری از جوانان اعتراف میکنند که بهجای زندگی کردن، فقط روزها را میگذرانند. این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما حقیقتی تلخ را بازتاب میدهد: جوان ایرانی در بهترین سالهای عمرش بیشتر در حال درجا زدن است تا حرکت به جلو.
رؤیایی که کمرنگ میشود
یکی از آسیبهای جدی این وضعیت، کمرنگ شدن رؤیاها و امیدهاست. نسلی که باید موتور محرک توسعه کشور باشد، امروز بیشتر با ناامیدی و سرخوردگی شناخته میشود. ازدواج، تشکیل خانواده، خانهدار شدن و حتی سفر و تفریح برای بسیاری از جوانان بیش از آنکه واقعیت داشته باشد، به آرزویی دستنیافتنی شبیه است.
این در حالی است که در کشورهای دیگر، همین سالها فرصتی برای تجربه و ساختن آینده محسوب میشود. جوانان در بسیاری از جوامع میتوانند به کمک فرصتهای شغلی، حمایتهای اجتماعی و برنامهریزی اقتصادی، آیندهای روشن برای خود ترسیم کنند. اما در ایران، آینده بیشتر شبیه یک مه غلیظ است؛ نامعلوم، مبهم و پر از اضطراب
دههای که سوخت
اگر بخواهیم با صراحت سخن بگوییم، دهه اخیر برای جوان ایرانی بیش از آنکه دوران طلایی زندگی باشد، دههای سوخته بوده است. نسلی که باید با انگیزه و امید در مسیر پیشرفت قدم بردارد، بیشتر وقتش را صرف بقا کرده است. نسلی که باید آینده کشور را بسازد، درگیر مشکلاتی است که فرصت و انرژی او را هدر داده است.
این واقعیت تلخ را نمیتوان نادیده گرفت: جوان ایرانی امروز نه در حال زندگی کردن، بلکه فقط در حال گذراندن روزهاست؛ روزهایی که زیر فشار تورم، بیکاری، حقوقهای ناچیز، استرس جنگ و اضطرابهای دائمی، آرامآرام میسوزند و میگذرند.
واقعیت این است که جوانی در ایرانِ دهه اخیر بیش از هر چیز با استرس، بیکاری، حقوقهای ناچیز، گرانیهای افسارگسیخته و ترس از جنگ تعریف شده است. نسلی که باید سرمایه اصلی کشور باشد، در شرایطی قرار گرفته که بیشتر انرژیاش صرف زندهماندن و بقا میشود تا ساختن آینده. ادامه این روند نهتنها فردای جوانان را به خطر میاندازد، بلکه آینده کل جامعه را نیز تهدید خواهد کرد. اگر امروز به بحران جوانی در ایران توجه نشود، فردا با نسلی خسته، بیانگیزه و ناامید روبهرو خواهیم بود؛ نسلی که بهجای ساختن، تنها نظارهگر سوختن فرصتهایش بوده است.






















Thursday, 29 January , 2026