گرانی، دیگر واژه‌ای تازه یا تیتر خبری نیست؛ بخشی از تنفس روزمره مردم شده است. از صف نانوایی تا قفسه‌های خالی فروشگاه‌ها، از قبض برق تا اجاره‌خانه، همه چیز فریاد می‌زند که زندگی، دیگر «زندگی» نیست؛ بلکه «دوندگی» است، آن هم در مسیری که مدام گران‌تر و ناهموارتر می‌شود.

وقتی یک خانواده متوسط برای خرید ساده‌ترین اقلام روزانه‌اش باید حساب‌و‌کتاب کند، وقتی گوشت، برنج و لبنیات به فهرست “موارد لوکس” نقل‌مکان کرده‌اند، یعنی اقتصاد نه‌تنها کار نمی‌کند، بلکه علیه معیشت مردم عمل می‌کند.

چگونه می‌شود زندگی کرد وقتی دستمزدها ثابت مانده و هزینه‌ها سر به فلک کشیده‌اند؟ چطور می‌توان آینده‌ای ساخت وقتی هر روز باید از امروز عقب ماند؟

سفره‌ها کوچک‌تر شده‌اند، ولی دردها بزرگ‌تر. تورم، دیگر فقط یک عدد نیست، یک حس است؛ حس بی‌پناهی، حس فرسایش، حس تهی‌شدن.

آنچه بیش از گرانی، مردم را آزار می‌دهد، بی‌تفاوتی است. بی‌تفاوتی آن‌ها که در ساختمان‌های شیشه‌ای و اتاق‌های جلسات خنک می‌نشینند و از “افزایش رشد اقتصادی” و “مهار تورم” سخن می‌گویند، در حالی‌که مردم در خیابان، به دنبال دوتا تخم‌مرغ ارزان‌تر می‌گردند.

زندگی سخت شده، آری؛ اما دردناک‌تر آن است که این سختی، بی‌انتها به نظر می‌رسد. نه نشانی از ترمز قیمت‌ها هست، نه نشانه‌ای از اراده‌ای برای اصلاح واقعی. انگار قرار است همه چیز گران شود، جز وعده‌ها.

مردم ایران سزاوار چنین وضعیتی نیستند. آن‌ها که در سخت‌ترین شرایط ایستاده‌اند، رنج کشیده‌اند، نجیب مانده‌اند. اما نجابت، مرز دارد. صبر، مرز دارد. هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان با فشار مداوم زنده نگه داشت.

گرانی بی‌پایان، اگر مهار نشود، نه فقط اقتصاد، که اعتماد را از بین می‌برد. و بی‌اعتمادی، خطرناک‌ترین شکل فروپاشی است؛ بی‌صدا، اما ویرانگر.

  • نویسنده : محمدامین حیدری