طبقه متوسط ایران، روزی موتور پیشرفت، آموزش و ثبات اجتماعی کشور بود؛ قشری که با کار، تلاش و امید، جامعه را سرپا نگه می‌داشت. اما زیر سایه تحریم‌ها، تورم و سیاست‌های ناپایدار، این طبقه در حال فروپاشی است.

ایران امروز نه فقیرتر شده، بلکه «بی‌میانه‌تر» شده است؛ جامعه‌ای در حال دو‌قطبی شدن میان ثروت افراطی و فقر عریان. نتیجه‌اش، چیزی جز زوال آرام امید نیست.

دشوار است از آینده سخن گفت، وقتی ستون‌های جامعه یکی‌یکی فرو می‌ریزند.

طبقه متوسط در ایران، همان قشر خاموش اما مولد که بار توسعه و تعادل را بر دوش می‌کشید، امروز در آستانه نابودی است. تحریم‌ها شاید به قصد تغییر رفتار حکومت وضع شدند، اما در عمل، زندگی میلیون‌ها ایرانی را در لایه‌های میانی جامعه ویران کردند.

تحریم‌ها صادرات را نشانه گرفتند، اما اثر اصلی‌شان بر سفره مردم بود. سقوط ارزش ریال، جهش قیمت‌ها و محدودیت دسترسی به منابع ارزی، باعث شد حقوق کارمند و معلم و پرستار دیگر حتی برای نیمی از هزینه‌های ماهانه کافی نباشد.

اما ریشه بحران تنها در بیرون نیست. سیاست‌های داخلی — از حذف ارز ترجیحی تا تصمیمات ناگهانی اقتصادی — به همان اندازه سهم دارند.

وقتی مردم هر روز از خواب بیدار می‌شوند تا ببینند دلار چند شده و بنزین گران می‌شود یا نه، معنایش این است که اعتماد اقتصادی از میان رفته است.

مرگ آرام قشر مولد

نشانه‌های فرسایش طبقه متوسط همه‌جا پیداست.

کارمند دیروزِ پس‌اندازگر، امروز بدهکار است. معلمی که روزی سفر می‌رفت، حالا در فکر اجاره خانه است.

خانواده‌ای که زمانی فرزندش را به کلاس زبان می‌فرستاد، امروز از پس هزینه مدرسه دولتی هم برنمی‌آید.

اینها تصویر فقر مطلق نیست، تصویر فرسایش کرامت است.

جامعه‌ای که در آن زحمت بی‌پاداش بماند و رانت به ثروت تبدیل شود، دیر یا زود اعتمادش را از دست می‌دهد.

وقتی طبقه متوسط از میدان خارج شود، جامعه به دو قطب خطرناک تبدیل می‌شود: فقیرانی خشمگین در پایین و ثروتمندانی بی‌دغدغه در بالا.

سکوت دولت‌ها، فریاد جامعه

هیچ دولتی صراحتاً نگفته که می‌خواهد طبقه متوسط را قربانی کند، اما تصمیمات دو دهه گذشته عملاً چنین کرده است.

تورم بالای ۴۰ درصد و افزایش حقوق ۲۰ درصدی یعنی سقوط واقعی قدرت خرید.

دولت‌ها با شعار حمایت از اقشار ضعیف، یارانه‌هایی پرداخت کردند که به جیب فقیران نرفت و ثروتمندان را بی‌نیازتر کرد.

در این میان، طبقه متوسط نه دیده شد و نه شنیده.

نه مشمول حمایت شد، نه بهره‌مند از رانت؛ فقط تماشاگر سقوط خویش ماند.

فقر در ایران امروز دیگر فقط شکم خالی نیست، روح خسته است.

وقتی مردم باور کنند که تلاش بی‌ثمر است، انگیزه‌ای برای کار، یادگیری یا حتی ماندن ندارند. و همین است که مهاجرت نخبگان، آرام‌آرام به نماد فروپاشی این طبقه تبدیل شده است.

هشدار کارشناسان: جامعه بی‌میانه، جامعه بی‌ثبات

طبقه متوسط در همه جوامع، موتور مشارکت و تضمین‌کننده ثبات است.

آن‌ها رأی می‌دهند، کتاب می‌خوانند، کار می‌کنند و مالیات می‌پردازند.

وقتی این قشر فقیر شود، جامعه دچار بی‌تفاوتی، انزوا و خشم پنهان می‌شود.

اقتصاددانان هشدار می‌دهند که فاصله طبقاتی فعلی، اگر مهار نشود، می‌تواند به «انفجار خاموش اجتماعی» منجر شود — بحرانی که نه با یارانه و نه با شعار قابل مهار نیست.

راه نجات؛ بازگرداندن اعتماد و ثبات

نجات طبقه متوسط ممکن است، اگر سیاست‌گذاران به جای شعار، به ثبات بازگردند.

اولین قدم، پیش‌بینی‌پذیری است. مردم باید بدانند فردا چه می‌شود، تا بتوانند برای آینده برنامه بریزند.

قدم دوم، عدالت مالیاتی واقعی است؛ فشار باید از دوش کارمند و معلم برداشته و بر دوش سوداگران و رانت‌خواران گذاشته شود.

و سوم، احترام به عقل و تخصص؛ جامعه‌ای که به نخبگان و کارآفرینانش پشت کند، آینده‌ای نخواهد داشت.

صدای خاموشی که باید شنید

ایران بدون طبقه متوسط، فقط فقیرتر نمی‌شود؛ بی‌ثبات‌تر می‌شود.

تحریم‌ها شاید از بیرون آمدند، اما سقوط امید از درون رخ داد.

امروز اگر صدای این قشر شنیده نشود، فردا ممکن است هیچ صدایی باقی نماند.

نجات طبقه متوسط، نجات جامعه است — نه شعاری سیاسی، بلکه ضرورتی برای بقا.

  • نویسنده : مونا ربیعیان